من همانم...
خوب تماشا کن...
پسری که برای داشتنت تمام شب را بیدار میماند...
و با تویی که نیستی، حرف میزند...
پسری که زانو میزند لبه تختش و چشمانش را میبندد
و تنها آرزویش را برای هزارمین بار به خدا یادآور میشود...
خدا هم مثل همیشه لبخند میزند
ازینکه تو آرزوی همیشگی من بودی...