زیر رگبار نگاه های خشن میمانم و میجنگم...

سرکوب... تهمت...

درخود میریزم و سکوت میکنم...

خورد میشوم... شکسته میشوم...

برای رسیدن به آغوش گرمت تمام فاصله ها را یکی میکنم و

از همه چیزو همه کس میگذرم...

بخاطر یک بار دیدن نگاه گرمت خودم را ترد میکنم...

ولی تو...

ولی تو آسوده میگذری و میگویی: رویای من تو نیستی...

و اینگونه مرا در مرز بودن و نبودن رها میکنی...



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۹ | 8:26 PM | نویسنده : مسعود |