???What can i do with your memories
تِه عکس اِشمه، تِره یاد ایارمه...
شِه بسوته دِل رِه، فریاد ایارمه...
باز هم مرداد و باز هم وسوسه دیدار حضرت عشق... #دماوند
بالاخره بعد تقریبا یه ماه برنامه ریزی که دوستان همگی جمع بشیم،
قرار شد یکشنبه و دوشنبه مورخ 22 و 23مرداد رو برای صعود انتخاب کنیم.
روز شنبه 21مرداد یکی از دوستان تماس گرفت که امشب رو در منزل یکی از همنوردای ما
که در ییلاق #گیلاس(بخش لاریجان، تقریبا نیم ساعت با پارکینگ #رینه فاصله داشت) روبگذرونیم.
منم که جمعه وسایلم رو جمع کرده بودم، ساعت 4بعدازظهر از همکارام خدافظی کردم و رفتم خونه.
10نفر داوطلب بودیم ولی شدیم 6نفر![]()
تقریبا تا همگی جمع بشیم ساعت شد10شب که حرکت کردیم بسمت ییلاق #گیلاس و 11ونیم رسیدیم خونشون.
صبح #یکشنبه همگی ساعت6بیدار شدیم و صبونه خوردیم و حرکت کردیم بسمت پارکینگ رینه.
ساعت 7ونیم سوار پیکاب شدیم و بسمت گوسفندسرا حرکت کردیم.
ساعت 8رسیدیم گوسفندسرا.
نیم ساعت استراحت کردیم و کوله ها بدوش و حرکت کردیم بسمت بارگاه.
ساعت 12ونیم رسیدیم بارگاه(پناه گاه سوم)،
تخت ها همه پر بود، چون ازقبل تخت رو باید از سایت فدراسیون رزرو میکردیم.
کنار بارگاه چادر زدیم و تا ارتفاع 4400رفتیم برای هم هوایی و برگشتیم.
خلاصه که شب اصلا نمیشه خوابید تو ارتفاع و فقط داخل کیسه خواب چپ و راست میشدم![]()
ساعت 4صبح #دوشنبه بیدار شدیم و تا صبونه بخوریم و آماده بشیم شد 5 ،
5صبح حرکت کردیم بسمت بام ایران،
تو راه یکی از نفراتمون ارتفاع زده شد و تپش قلبش رفت بالا و نزاشتیم بیاد(عاقلانه تصمیم در این مواقع) و برگشت سمت پناه گاه.
5نفری به راهمون ادامه دادیم و ساعت12ظهر رسیدیم بر فراز بلندترین نقطه ایران.
از حس قشنگی که اون بالا داری نگم براتون.
بعد از گرفتن عکس، برگشتیم بسمت بارگاه.
تو راه برگشت 2تا مصدوم از ناحیه زانو داشتیم و مجبور شدیم با سرعت کمتر و استراحت بیشتر برگردیم بسمت بارگاه.
5بعدازظهر رسیدیم پناه گاه و رفتیم سوپ داغی زدیم بر بدن و یه چای نبات و صفا![]()
چون بچه ها دیگه توان راه رفتن نداشتن، تصمیم براین شد که شب رو در پناه گاه بمونیم و صبح برگردیم.
همگی رفتن تو پناه گاه و داخل سالن غذاخوری خوابیدن،
منم که عاشق تو چادر خوابیدن و اصرار به بیرون خوابیدن و رفتم تو چادر و کیسه خوابم.
یه خواب عمیق و بی دغدغه. سابقه نداشت تو ارتفاع اینجوری خوابم ببره.
نمیدونم کی خوابم برد ، چشم بازکردم دیدم 5صبحه![]()
بیدار شدم و چادرو جمع کردم و کوله هامو مرتب کردم.
به اتفاق دوستان یه صبونه زدیم و 6حرکت
ساعت 9رسیدیم گوسفندسرا و ازونجا پاترول سوار شدیم و رفتیم پارکینگ.
ساعت 9ونیم از پارکینگ حرکت کردیم بسمت خونه.
11رسیدیم شهرمون ولی دوستان گفتن بریم چلوکبابی بر بدن بزنیم![]()
و اینگونه شد پایان برنامه ما با چلوکبابی توپ بپایان رسید.
عکسارو بعدا آپلود میکنم.
بماند بیادگار خاطرات صعود به #دماوند
برچسب ها: قله دماوند , جبهه جنوبی
.: Weblog Themes By Pichak :.