به نام فداکارترین دهقان دنیا:

تو در روزگاری بزرگ شدی که مردی برهنه شد تا زنان وکودکان زنده بمانند...!!!

اما من...در روزگاری نفس میکشم که زنی برهنه میشود تا کودکش از گرسنگی نمیرد...!!!


برچسب ها: روزگار

تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۹ | 11:1 PM | نویسنده : مسعود |

باد سردی آمد...

تکه کاغذی رابا خود آورد...

روی آن حک شده بود...

من تورا از یاد بردم...

نکند آن تکه کاغذ گوشه ای از دفتر شعر تو باشد!!!؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۳ | 3:6 PM | نویسنده : مسعود |

سلام به همه ی دوستای بامعرفتم...

اولین سالگرد درگذشت داداش عزیزم نزدیکهه که برسه...

چه زود میگذره...

انگار همین دیروز بود...

بیاد داداشم میخوام متن زیر رو توی اتاقم بنویسم...

اگه کسی ترجمه ی انگلیسیشو بصورت دقیق میدونه، یا اگه نمیدونه برام پیداش کنه و برام بفرسته:

(با خاطراتت چه کنم...؟؟؟)

ممنون از همگی...

داداشم تابستان گذشته بر اثر بیماریه لعنتی سرطان پس از 4سال تحمل و زجر زیاد رفت... (۱۹تیر ۱۳۹۰)

26سالش بود...

اینم عکس من و حسین ۲۳روز قبل از مرحوم شدنش...

عکس سمت چپ ...

برای شادی روحش یه صلوات بفرستید...

صمیمانه تشکر میکنم...


برچسب ها: بیاد داداشم

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۰ | 2:31 PM | نویسنده : مسعود |

zinvw9nsx18itcmxrpt.jpg

دل ز خامی ها فریب چشم شهلا میخورد...

ساده دل در زندگی از این و آن پا میخورد...

در گذرگاه زمان بی دست و پا بودن خطاست...

توپ چون بی دست و پاست از این و آن پا میخورد...



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۴ | 11:4 PM | نویسنده : مسعود |

به سلامتی پسری که:

وقتی عشقش بهش گفت: یکی بهتر از تورو پیدا کردم.

اشک تو چشاش جمع شد و یاد اون روزهایی افتاد

که به ۱۰۰تا بهتر از اون گفت: من بهترینو دارم...

به سلامتی پسری که وقتی داره از کنار یه جایی میگذره

و دوتا عاشق و میبینه یاد خودش میفته که چقدر تنهاست

و اشک رو گونه هاش جاخوش میکنه...


برچسب ها: پسرک بامعرفت

تاريخ : شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۲ | 9:48 PM | نویسنده : مسعود |